غزل شمارهٔ ۲۸۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر که در حلقهٔ زلف تو گرفتار بماند
همچو من سوخته و خسته دل و زار بماند
دل من، کو گرو مهر ببرد از همه کس
از دغا باختن چشم تو عیار بماند
عمر من در سرکار تو رود، میدانم
خود پدیدست که: از عمر چه مقدار بماند؟
اگر از پای در آییم به سر باید رفت
ننشینیم که دست طلب از کار بماند
خرقه پوشیده که زنار بیندازد گبر
من به می خرقه گرو کردم و زنار بماند
هیچ شک نیست که: بسیار بماند سخنم
سخن سوختگان بود که بسیار بماند
اوحدی، خون دلت گر بخورد دوست مرنج
تا نگویند که: از یار دل یار بماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود درباره عشق و دلبستگی اشاره میکند. او میگوید که هر کسی که به زلف محبوبش گرفتار شود، مانند او، سوخته و خسته خواهد ماند. دل او به عشق و محبت گرویده و عمرش در خدمت محبوب میگذرد. شاعری از سرنوشت خود آگاه است و میداند که اگر از عشق دور بماند، زندگیاش به سر نخواهد رسید. او به تاریکی و از خودگذشتگیاش نسبت به عشق میبالد و اشاره میکند که حتی اگر دیگران به او انتقاد کنند، او به عشقش ادامه خواهد داد. این شعر به زیبایی دوگانگی عشق و درد و در عین حال وفاداری به احساسی عمیق را به تصویر میکشد.