غزل شمارهٔ ۲۸۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
کیست کز آن بت بمن خبر برساند؟
گر نبود نامهای، زبر برساند
گرم روی کو؟ که پیش این نفس سرد
خشک سلامی به چشم تر برساند
بوسه دهم آستین آنکه سر من
باز بر آن آستان در برساند
باد تواند درو رسید، سلامش
من برسانم به باد، اگر برساند
زان سر زلف، ار چه نشنود سخن من
هر چه شنیدست سر به سر برساند
حال بنا گوش او به شرح بگوید
چونکه به گوشم رسد، دگر برساند
بر در شیرین، چو دید حالت فرهاد
قصهٔ افتادن از کمر برساند
کیست که مشتاق را دو دست بگیرد؟
وز پی هجران به یک دگر برساند
دل به صبا دادم و نبرد سلامی
جان بدهم، تا که بیجگر برساند
از لبش آن بوی دل شکر چو رسانید
از دهنش نیز گل شکر برساند
باد صبا را هزار بار چو گفتم:
یک سخن اوحدی مگر برساند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به اشتیاق و longing خود اشاره میکند و درباره ارتباط با معشوق میگوید. او از کسی میخواهد تا خبر عشقش را به او برساند. شاعر به شدت تمایل دارد تا احوال خود را به معشوق برساند و از بوسه و سلام او بهرهمند شود. او از تصاویر زیبایی مانند باد صبا و نیروهای طبیعی استفاده میکند تا نشان دهد که عشق و ارتباط با معشوق چقدر برایش مهم است. شاعر بیان میکند که حتی اگر خود او نتواند ارتباط برقرار کند، او همچنان از دیگران میخواهد تا پیغامهایش را به معشوق برسانند. در نهایت، خشکی و فاصله از محبوب، دل او را به شدت میفشارد و او حاضر است جان خود را برای دیدن معشوق فدای کند.