نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۸ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کرا بر تو فرستم که شرح حال کند؟

به نام من ز لبت بوسه‌ای سؤال کند؟

دلم قرین غم و درد و رنج و غصه شود

چو یاد آن لب و رخسار و زلف و خال کند

نه محرمی که لبم نامهٔ بلا خواند

نه همدمی که دلم قصهٔ وصال کند

نیامدست مرا در خیال جز رخ تو

اگر چه نرگس مستت جزین خیال کند

مرا دلیست سراسیمه در ارادت تو

که از سماع حدیث تو وجد و حال کند

به گرد روی چو ماهت ز زلف می‌بینم

شبی دراز، که روز مرا چو سال کند

اگر چه بار غم خود تو سهل پنداری

نه هم‌دلیش بباید که احتمال کند؟

ز سیم اشک مرا دامنیست مالامال

ولی رخ تو کجا التفات مال کند؟

به دیدنی ز تو راضی شدیم و غمزهٔ تو

امید نیست که آن نیز را حلال کند

ز بار هجر تو گشت اوحدی شکسته، مگر

دوای خویش به دیدار آن جمال کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر به شدت غمگین و دلتنگ معشوق خود است. او از درد و رنجی صحبت می‌کند که به خاطر جدایی از محبوبش تحمل می‌کند. شاعر یادآور می‌شود که هیچ نقطه ارتباط و همدمی ندارد تا درد دلش را با او در میان بگذارد. او دائم در خیال معشوقش است و تمام احساساتش به او مربوط می‌شود. بار غم و اشک او فراوان است، اما امیدی به دیدار و جبران این درد ندارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که حتی تماس با معشوق نیز نمی‌تواند غم و هجران را درمان کند.