غزل شمارهٔ ۳۰۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
هر نفسی عشق او بیدل و دینم کند
آتش سودای او خاک زمینم کند
نور بپاشد ز روی، باز بپوشد به موی
بیدل از آن میشوم، عاشق ازینم کند
تا بگشایم به دم، بند طلسم قدم
نام بزرگین خود نقش نگینم کند
گر بگزیند مرا از پی کشتن بود
زان نشود شادمان دل که گزینم کند
گر بگشایم ز لب مهر خموشی دمی
روی چو مهرش سبک میل به کینم کند
رخ چو به کار آورم، طاق دو ابروی او
با غم و با درد خود جفت و قرینم کند
هر غم و رنجی که هست بر دل من مینهد
این همه دانی که چه؟ تا همه بینم کند
هم شب اول که دل طرهٔ او دید ، گفت:
زلف کمند افگنش قصد کمینم کند
چون به کمان غمش دست کشیدن برم
آخر کار، اوحدی، در پی اینم کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عاشقانههای عاطفی و عمیق است که به عشق و محبت میپردازد. شاعر بیان میکند که هر نفس عشق معشوقش او را بیدل و دین میکند و آتش عشق او خاک زندگیاش را میسوزاند. او از نور چهره معشوق صحبت میکند که او را عاشقتر میکند و اثرات عشق را بر دل و جانش بیان میکند. شاعر همچنین به چالشها و رنجهای عشق اشاره میکند و توضیح میدهد که چگونه این رنجها بر دلش سنگینی میکنند. او در نهایت به احساسی از سردرگمی و کنجکاوی در مورد معشوق و عشق اشاره دارد، بیان میکند که در جستجوی عشق واقعی و عمیق است.