غزل شمارهٔ ۳۲۵ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا کی از هجر تو بیخواب و خورم باید بود؟
به تو مشغول وز خود بیخبرم باید بود؟
چاره کردم که مگر درد تو بهتر گردد
چو بتر شد، به ازین چاره گرم باید بود
در میان بندم ازان زلف سیه زناری
اگر از دایره دین بدرم باید بود
دوستی کم نکنم، با تو پسر، ور به مثل
دشمن مادر و خصم پدرم باید بود
نگذارم که به خورشید کنندت مانند
ور به جان منکر شمس و قمرم باید بود
نه به مهری که بریدی تو، ز دستت بدهم
که گرم سر ببری سر به سرم باید بود
من که جز قصهٔ عشق تو ندانم سمری
اوحدی وار به عالم سمرم باید بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و اندوه دوری معشوق صحبت میکند و ابراز میکند که تا کی باید از این جدایی بیخواب و بیقرار باشد. او نشان میدهد که در تلاش است تا این مشکلات را پشت سر بگذارد، اما هرچه بیشتر تلاش میکند، اوضاع بدتر میشود. همچنین در مورد دوستی و روابط خود تأمل میکند و میگوید که نباید محبتش نسبت به معشوق کم شود. با استفاده از تمثیلهای مختلف، او به عمق احساساتش و تعهدش نسبت به عشقش اشاره میکند و نهایتاً به این نتیجه میرسد که تمام وجودش معطوف به عشق است و جز آن چیزی نمیداند.