نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۲۸ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن روز کو که روی غم اندر زوال بود؟

با او مرا به بوسه جواب و سؤال بود

با آن رخ چو ماه و جبین چو مشتری

هر ساعتم ز روی وفا اتصال بود

از روز وصل در شب هجر او فتاده‌ام

آه! آن زمان کجا شد و باز این چه حال بود؟

بر من چه شب گذشت ز هجران یار دوش؟

نه‌نه، شبش چگونه توان گفت؟سال بود

گفتم که: بی رخش بتوان بود مدتی

خود بی‌رخش بدیدم و بودن محال بود

آن بی‌وفا نگر که: جدا گشت و خود نگفت

روزی دلی ربودهٔ این زلف و خال بود

ای اوحدی، بریدن ازان زلف همچو جیم

دیدی که بر بلای دل خسته دال بود؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی یک عاشق است که در فراق معشوق خود به شدت رنج می‌برد. او به یاد روزهای شیرینی می‌افتد که با معشوق خود لحظات خوشی را سپری کرده و به بوسه و سوال پاسخ می‌داده‌اند. با اشاره به زیبایی معشوق، او از درد و رنجی که پس از جدایی احساس می‌کند، سخن می‌گوید. این جدایی به شدت بر او فشار می‌آورد و او نمی‌تواند زندگی بدون دیدن معشوق را تحمل کند. شاعر در این شعر به وجود عشق وفادارانه و همچنین درد جدایی می‌پردازد و حسرت روزهایی را می‌خورد که با معشوق بوده است. در نهایت، او به بی‌وفایی معشوق نیز اشاره می‌کند و این حس را در قالب ناله‌ای بیان می‌کند.