غزل شمارهٔ ۳۳۹ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
به سر زلف سیه دوش گره برزده بود
خلق را آتش سوزنده به دل در زده بود
مرد را مردمک دیده به خون تر میکرد
عنبرین خال که بر برگ گل تر زده بود
حسن بالای چو سروش ز خرامیدن و خواب
طعنه بر قامت شمشاد و صنوبر زده بود
سرو را پای فروشد به زمین همچون میخ
پیش بالاش، ز بس دست که بر سر زده بود
بر گذشت از من و سر چون به سوی من نگریست
خونم از دل بچکانید، که نشتر زده بود
ناوک غمزه، که چشمش به من انداخت ز دور
بر دل آمد سر پیکان، که برابر زده بود
چون کبوتر بتپیدم، که مرا غمزهٔ او
به گمان مهرهٔ ابرو چو کبوتر زده بود
هر شکاری که بینداخت، به نرمی برداشت
مگر این صید سراسیمه، که لاغر زده بود
ما خود آن زخم که بر سینهٔ مجروح آمد
به مسلمان ننمودیم، که کافر زده بود
نه شگفت از سر مجنون که فرو ریخت به خاک
پیش ازاین بر دل لیلی که همین در زده بود؟
اشک سرخم مددی داد به هر وجه، ارنی
غم او چهرهٔ زردم همه وا زر زده بود
طوطی عقل مرا بال به یک بار بریخت
بس که اندر هوس شکر او پر زده بود
گر بهم بر زده بینی سخنم، عیب مکن
کاوحدی را غم دوشینه بهم برزده بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیقی است که شاعر نسبت به عشق و معشوق دارد. شاعر از زیباییها و جذابیتهای معشوق صحبت میکند و توصیفاتی شاعرانه از زلف سیاه، خال عنبرین و چهرهی دلفریب او به کار میبرد. او به تأثیر نگاه معشوق بر خود اشاره میکند و بیان میکند که چگونه این نگاه بر دلش زخم میزند. همچنین، شاعر به احساس غم و درد عشق اشاره دارد و از موقعیتهای مختلفی که در برابر معشوق قرار گرفته، حرف میزند. در نهایت، او از زخمهای عشق و تأثیرات آن بر زندگیاش سخن میگوید و اشاره دارد که گاهی نمیتوان چنین احساسات عمیقی را به دیگران نشان داد.