نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۴۴ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

روزی کنی به سنگ فراقم جدا ز خود

روزی چنان شوی که ندانم ترا ز خود

من آشنای روی تو بودم، مرا ز چه

بیگانه می‌کنی دگر، ای آشنا، ز خود؟

هر گه که پر شود ز خیالت ضمیر من

پر بینم این محله و شهر و سرا ز خود

وقتی به حال خود نظرم بود و این زمان

گشتم چنان، که یاد نیاید مرا ز خود

چون عاشق توام، چه برم نام خویشتن؟

چون درد من ز تست، چه جویم دوا ز خود؟

ای اوحدی، اگر نه جدایی ز سر کار

او را بکوش تا نشناسی جدا ز خود

غیر از تو هیچ کس نشناسم بلای تو

سعیی بکن، که دور کنی این بلا ز خود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساس درد و جدایی از معشوق اشاره می‌کند. او از روزی می‌گوید که از محبوبش جدا می‌شود و در حالی که پیش از این آشنا بوده، اکنون احساس بیگانگی می‌کند. شاعر از عمق عشق و وابستگی‌اش صحبت می‌کند و می‌گوید که حتی در خیالاتش نیز محبوبش را می‌بیند. او به این نکته می‌پردازد که جدایی از معشوق چقدر برایش دشوار است و می‌خواهد از این درد رهایی یابد. در نهایت، شاعر از تلاش برای فراموش کردن این غم و درد می‌گوید و به جدایی و بلای عشق اشاره می‌کند که تنها منبع رنجش اوست.