غزل شمارهٔ ۳۴۵ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
ای کون و مکان از تو، اندر چه مکانی خود؟
مثل تو نمییابم، آخر به چه مانی خود؟
هر کس که تو میبینی حالی بتو میگوید:
من هیچ نمیگویم، دانم که تو دانی خود
چون ز آتش آن شادی رنگیم نیفزودی
زین دود که بر کردی رنگی برسانی خود
من فاش همی دیدم روی تو ز هر رویی
اکنون چو نظر کردم از دیده نهانی خود
کس را چو نمیخواهی کاگه شود از حالت
خواهی که نماند کس، تا شاد بمانی خود
همراه شوی با ما و آنگاه چو کار افتاد
در غم بهلی مار را، تنها بدوانی خود
چون اوحدی از بیشی عذر تو همی خواهد
دانم که بهر جرمش از پیش نرانی خود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و رابطهاش با معشوق میپردازد. او میگوید که در هیچ مکانی نمیتواند کسی مثل معشوق خود پیدا کند و معشوق خود را از دیگران شایستهتر میداند. شاعر احساسات خود را نسبت به معشوق ابراز میکند و میگوید که در غم و شادی از او جدا نمیشود. همچنین، اشاره میکند که گاهی لازم است در مشکلات و سختیها تنها بماند تا معشوق در آرامش باشد. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که از خطاهای او بگذرد و او را ببخشد.