غزل شمارهٔ ۳۴۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آن فروغ دیده و آن راحت دل میرود
رخت بردارید، همراهان، که محمل میرود
کاروان مشکل رود بیرون، کز آب چشم من
جمله را خر در خلاب و بار در گل میرود
ای که دیدی قتل من در پای آن سرو سهی
شحنه را ز این فتنه واقف کن که: قاتل میرود
مردمان گویند: هرچه از دیده رفت از دل برفت
نی، که بر جایست نقش یار و مشکل میرود
حق به دست ماست گر بر نیکوان عاشق شویم
و آنکه این را حق نمیداند به باطل میرود
منزل اندر جان ما دارد غم او بعد ازین
خرم آن جانی که با جانان به منزل میرود
در غمش دیوانه خواهد شد ز فردا زودتر
آنکه امروزش همی بینم که عاقل میرود
باز گردیدم که بنشینم به هجر او، ولی
هر کجا میآیم آن صورت مقابل میرود
آشکارا آب چشم اوحدی دیدی که رفت
این زمان بینش که پنهان خونش از دل میرود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره جدایی و غم ناشی از آن است. شاعر با ذکر "فروغ دیده" و "راحت دل" به محبوب خود اشاره میکند که در حال رفتن است و از همراهان میخواهد تا آمادهی حرکت شوند. او به درد و رنج ناشی از جدایی و عشق میپردازد و به نظر میرسد که کاروان عشق، با چشمان اشکآلود او در حال حرکت است. شاعر همچنین به تأثیر عمیق حضور معشوق در دل میپردازد و به این نکته اشاره میکند که برخی افراد فکر میکنند آنچه از چشم میرود، از دل نیز محو میشود، در حالی که عشق واقعی هیچگاه فراموش نمیشود. در پایان، شاعر به شدت دلتنگی خود اشاره کرده و بیان میکند که حتی وقتی در تلاش برای فراموش کردن است، همواره یاد محبوبش در ذهنش حاضر است.