غزل شمارهٔ ۳۶۵ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر که مشغول تو گشت از دگران باز آید
وانکه در پای تو افتاد سرافراز آید
هر کبوتر که ز دام سر زلفت بجهد
به سر دانهٔ خال تو سبک باز آید
وقت جان دادن اگر بر رخت افتد نظرم
چشم من تا به لب گور نظر باز آید
ور سگ کوی تو در گور من آواز دهد
استخوانم ز نشاط تو به آواز آید
مفلسی را که خیال تو در افتد به دماغ
گر صدش غم بود اندر طرب و ناز آید
آنکه با واقعهٔ عشق تو پرداخت چو من
چه عجب! اگر به سخن واقعه پرداز آید
خود گرفتم ز غم خویش بسوزی تو مرا
چون من امروز که داری که سخن ساز آید؟
قصهٔ اوحدی از راه سپاهان بشنو
همچو آوازهٔ سعدی که ز شیراز آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف تجربه عاشقانه و تاثیر عمیق عشق بر زندگی انسان میپردازد. شاعر بیان میکند که هر کسی که به عشق و زیبایی معشوق مشغول شود، از دیگران دور میماند و کسانی که در این راه سقوط کنند، سرافراز و عزتمند خواهند بود. او با استفاده از تصویر کبوتری که از دام زلف معشوق آزاد میشود، به آزادی و خوشی اشاره میکند. شاعر میگوید که حتی در لحظههای پایانی زندگی و مرگ، زیبایی معشوق در نظرش حاضر است و این عشق به او نشاط میدهد. او به تأثیر تخیل عشق در روح انسان اشاره میکند و میگوید اگر کسی همچون او، گرفتار عشق باشد، طبیعی است که درباره عشق سخن به میان آورد. در پایان، شاعر از اوحدی، شاعری دیگر، و آواز سعدی یاد میکند که اشاره به ارزش و شهرت شعر و عشق در تاریخ دارد.