غزل شمارهٔ ۳۶۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآید
دل ریش من بکاوی همه درد و غم برآید
تو ازآن سخن که گویی و از آن میان که داری
به میان خوب رویان سخن از عدم برآید
چو جهانیان به زلف تو سپردهاند خاطر
سر زلف خود مشوران، که جهان بهم برآید
ز غم تو در لحد من به مثابتی بگریم
که ز خاک من بروید گل سرخ و نم برآید
چو حدیث بوسه گویم نبود یکی به سالی
چو سخن ز غصه رانم دو به یک شکم برآید
به مخالفم خبر کن که: مقیم این درم، تا
نکند شکار صیدی که ازین حرم برآید
مکن، اوحدی، شکایت، که نمیرسی به کامی
تو مرید درد او شو، که مراد کم برآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر به زیبایی زلف محبوب اشاره میکند و میگوید که اگر کسی زلف او را بگیرد، تمام پیچیدگیهای عشق نمایان میشود. او از دل شکستهاش سخن میگوید و اینکه این درد و غمها تنها با یاد محبوب است که بر او غلبه میکند. شاعر همچنین از دیگران میخواهد که به زلف محبوب نپردازند، زیرا این کار موجب درد و آشفتگی میشود. در نهایت، او به محبت و درد عشق اشاره میکند و میگوید که عشق واقعی به سهولت به دست نمیآید و باید صبر و تحمل کرد.