غزل شمارهٔ ۳۶۹ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
سحر گه چون نسیم زلف آن دلدار میآید
درخت شوقم از برگش به برگ و بار میآید
ز توفان خفتگان کوچه را آگاه دار امشب
که سیل گریهٔ این دیدهٔ بیدار میآید
حروف نامهام بینقطه آن بهتر که از چشمم
بسست این قطرههای خون که بر طومار میآید
نمیآید ز من کاری درین اندوه و سهلست این
گر آن دلدار شهر آشوب من در کار میآید
نگارینا، به خاک آستانت فخرها دارم
نمیدانم چرا از من چنینت عار میآید؟
اگر بیچارهای نزد تو میآید، مکن عیبش
کمندش چون تو در خود میکشی ناچار میآید
مپرس از اوحدی حال نماز و صوم و قرایی
که مسکین این زمان از خانهٔ خمار میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و اندوه شاعر پرداخته است. شاعر در سحرگاه به یاد دلدارش میافتد و دلش پر از شوق میشود. او از دیگران میخواهد که از حال و هوای این شب و تأثیر دلدار آگاه باشند. شاعر به تحویل احساسی خود اشاره کرده و میگوید که گریههایش به شکل سیل در آمدهاند. او با اشاره به ناتوانیاش در رفع اندوهش، خضوع و ارادتش را نسبت به معشوق نشان میدهد و در نهایت از اوحدی، شاعر بزرگ، نقل قول میکند که بیانگر تأسف و رنج دل او در این زمانه است.