نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۳ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

باز پیوند، که دوری به نهایت برسید

چارهٔ درد دلم کن، که به غایت برسید

هیچ بر من نکنی چشم عنایت از خشم

تا دگر بار به گوشت چه حکایت برسید؟

رحمتی کن، که ز هجران تو حال دل من

قصه‌ای شد، که به هر شهر و ولایت برسید

جان همی دادم اگر زانکه خیال تو نه زود

یاد می‌داد دل من که عنایت برسید

خط سبز تو مرا در خطر انداخته بود

بوی آن زلف سیاهم به حمایت برسید

خبرت نیست که در عشق تو از دشمن و دوست

بر من خسته چه بیداد و جنایت برسید؟

اوحدی راز دل خویش بپوشید ولی

همه آفاق حدیثش به روایت برسید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و درد و رنج ناشی از دوری معشوق می‌پردازد. شاعر از معشوق می‌خواهد که به او رحم کند و به او توجه کند، زیرا دوری او باعث شده که درد دلش به حدی برسد که همه جا درباره‌اش صحبت شود. او به یاد می‌آورد که عشقش چقدر او را تحت تأثیر قرار داده و حتی خواب و خیال او را تحت الشعاع قرار داده است. در نهایت، شاعر می‌گوید که هرچند راز دلش را پنهان کرده، اما داستان عشقش همه جا پیچیده و شنیده می‌شود.