نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۱ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شهر بگرفت آن کمان ابرو به بالای چو تیر

خسروان را جای تشویشست ازان اقلیم گیر

بردمش پیش امیری، تا بخواهم داد ازو

چون بدید او را، ز من آشفته دل‌تر شد امیر

هر دبیری را که فرمایم نبشتن نامه‌ای

پیش او جز شرح حال خویش ننویسد دبیر

آن تن همچون خمیر سیم و آن موی دراز

کرد باریکم چو مویی کش برآرند از خمیر

میل عاشق چون کند دلبر؟ چو نپسندد ر قیب

داد مسکین کی دهد سلطان؟ چو نگذارد وزیر

در دل او عاقبت یک روز تاثیری کند

ناله و آهی که هر شب میرسانم تا اثیر

هر که همچون اوحدی خود را نخواهد مبتلا

گو: نظر کمتر فکن بر روی یار بی‌نظیر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی و جذابیت "کمان ابرو" معشوق سخن می‌گوید که دل‌ها را به لرزه در می‌آورد. وی اشاره دارد که این زیبایی موجب نگرانی خسروان و امیران می‌شود. شاعر به عشق و دلتنگی خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که حتی وقتی نامه‌ای برای امیر می‌نویسد، تنها می‌تواند حالات درونی خود را بیان کند. در ادامه، شاعر به وضعیت عاشق و دل‌نگرانی‌های او می‌پردازد و می‌گوید که عشق گاهی باعث رنج می‌شود. او امیدوار است که در دل محبوب یک روز اثر ناله‌ها و آه‌هایش بنشیند. در پایان، شاعر توصیه می‌کند که اگر کسی نمی‌خواهد دچار درد عشق شود، باید کمتر به چهره معشوق خود نگاه کند.