نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۷ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم غریب دیار تو، ای غریب‌نواز

دمی به حال غریب دیار خود پرداز

به هر کمند که خواهی بگیر و بازم بند

به شرط آنکه ز کارم نظر نگیری باز

گرم چو خاک زمین خوار می‌کنی سهلست

چو خاک می‌کن و بر خاک سایه می‌انداز

درون سینه دلم چون کبوتران بتپد

چه آتشست که در جان من نهادی باز؟

هوای قد بلند تو می‌کند دل من

تو دست کوته من بین و آرزوی دراز!

بر آستین خیالت همی دهم بوسه

بر آستان وصالت مرا چو نیست جواز

هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود

نظر به روی کسی بر نمی‌کنی از ناز

اگر بسوزدت، ای دل، ز درد ناله مکن

دم از محبت او می‌زنی، بسوز و بساز

حدیث درد من، ای مدعی، نه امروزست

که اوحدی ز ازل بود رند و شاهد باز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس غربت و درد عشق سخن می‌گوید. او به معشوقش می‌پردازد و از حال غریبانه‌اش در دیاری غریب می‌نالد. شاعر خواستار توجه معشوق است و از ناز او شکایت می‌کند. او به آتش درون دلش اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که عشقش باعث رنج او شده است. در پایان، شاعر با اشاره به دردهایش، از این می‌گوید که عشق و رندی اوحدی از ازل وجود داشته است.