غزل شمارهٔ ۴۱۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
عنایتیست خدا را به حال ما امروز
که شد خجسته از آن چهره فال ما امروز
شبی چو سال ببینم و گرنه نتوان گفت
حکایت شب هجر چو سال ما امروز
فراقنامه که دی دل به خون دیده نوشت
سپردهایم به باد شمال ما امروز
کجا خلاص شوند از وبال ما فردا؟
جماعتی که شکستند بال ما امروز
از آن لب و رخ حاضر جواب شرط آنست
که بوسه بیش نباشد سؤال ما امروز
ز سیم اشک و زر چهره وجه آن بنهیم
گر التفات نماید به حال ما امروز
خیال را بفرستد دگر به شب جایی
گرش وقوف دهند از خیال ما امروز
به زلف او دهم این نیم جان که من دارم
و گرنه دل ننهد بر وصال ما امروز
به خواب شب مگر آن روی را توان دیدن
که پیش دوست نباشد مجال ما امروز
چو باد صبح کنون قابلی نمییابد
که بشنود سخنی از مقال ما امروز
صبا، برابر رخسار آن غزال بهشت
اداکن این غزل از حسب حال ما امروز
اگر کند طلب اوحدی ز لطف بگوی
که: بیش ازین نکنی احتمال ما امروز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عنایت خداوند به حال خود و سرنوشتش سخن میگوید و به خوشحالی ناشی از چهرهی محبوب اشاره میکند. وی از شبهای طاقتفرسا و عذاب فراق مینالد و میگوید که یادداشتهایش را در این مورد به باد سپرده است. شاعر از دشواریهای رهایی از غم و بالهای شکستهی خود میگوید و به اصطلاح به بوسهی محبوب به عنوان تنها سؤال و امیدش اشاره میکند. او آرزو دارد که محبوب به حال او التفات کند و از خیالاتش دور شود. نهایتاً، شاعر اظهار میدارد که در خواب فقط چهرهی محبوب را میتواند ببیند و در این دنیا نمیتواند سخنی از دل خود بگوید. در انتها، از لطف معشوق درخواست میکند که بیشتر از این دلش را نرنجاند.