نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۳ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گر تو گل چهره در آیی به چمن مست امروز

ما بدانیم که در باغ گلی هست امروز

گفته‌ای: بر سر آنم که بگیرم دستت

نقد را باش، که من می‌روم از دست امروز

با چنان دانهٔ خالی که تو بر لب زده‌ای

من بر آنم که ز دامت نتوان جست امروز

رخ گل رنگ تو بس خون که بریزد فردا

دهن تنگ تو بس توبه که بشکست امروز

چشم ترکت همه بر سینهٔ من خواهد زد

هر خدنگی که رها می‌کنی از شست امروز

دل من گر به گلستان نرود معذورست

که بسی خار جفا در جگرم خست امروز

دی چو زلف تو گر آشفته شدم نیست عجب

عجب این است  که چون چشم  توام مست امروز

گر بدانم که تو بر من گذری خواهی کرد

بر سر راه تو چون خاک شوم پست امروز

اوحدی گر به سخن دست فصیحان بربست

شد به زنجیر سر زلف تو پابست امروز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است که شاعر با استفاده از تصاویر و استعاره‌ها احساسات خود را بیان می‌کند. شاعر به زیبایی‌های چهره معشوق اشاره می‌کند و از لحظات عبور او صحبت می‌کند که می‌خواهد در کنار او باشد. او از دشواری‌هایی که در مسیر عشق احساس می‌کند و عذاب‌های ناشی از فراق می‌گوید. همچنین اشاره به حسرت‌ها و آرزوهایی دارد که در دلش باقی مانده و این نشان‌دهنده وابستگی عمیق او به معشوق است. در نهایت، شاعر از قدرت زلف و چشمان معشوق صحبت می‌کند که بر دلش تاثیر عمیق می‌گذارد.