نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۸ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در ضمیر ما نمیگنجد بغیر از دوست کس

هر دو عالم را به دشمن ده، که ما را دوست بس

یاد می‌دار آنکه: هستی هر نفس با دیگری

ای که بی‌یاد تو هرگز بر نیاوردم نفس

می‌روی چون شمع و خلقی از پس و پیشت روان

نی غلط گفتم، نباشد شمع را خود پیش و پس

غافلست آنکو به شمشیر از تو می‌پیچد عنان

قند را لذت مگر نیکو نمی‌داند مگس؟

کویت از اشکم چو دریا گشت و می‌ترسم از آنک

بر سر آیند این رقیبانِ سبکبارت چو خس

یار گندمگون به ما گر میل کردی نیم جو

هر دو عالم پیش چشم ما نمودی یک عدس

خاطرم وقتی هوس کردی که: بیند چیزها

تا ترا دیدم، نکردم جز به دیدارت هوس

دیگران را از عسس گر شب خیالی در سرست

من چنانم کز خیالم باز نشناسد عسس

اوحدی، راهش به پای لاشهٔ لنگ تو نیست

بعد ازین بنشین که گردی بر نخیزد زین فرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عمیق احساس دوستی و عشق می‌پردازد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که جز دوستی، چیز دیگری در ضمیر انسان نمی‌گنجد. او به یاد محبوبش همیشه زندگی می‌کند و بیان می‌کند که چگونه وجود او برایش حیاتی است. شاعر وضعیت خود را با شمعی مقایسه می‌کند که در حال سوزاندن است و حس می‌کند که برای دیگران بی‌معنا شده، اما برای خودش وجودش با یاد محبوبش زنده است. او همچنین به غافلانی اشاره می‌کند که با تهدید و تهاجم سعی در دور کردن او از محبوبش دارند، در حالی که عشق واقعی و عمیق خود را در ضعف‌ها و سختی‌ها می‌یابد. در نهایت، شاعر از لذت‌های کوچک زندگی یاد می‌کند و تأکید می‌کند که آرزوهای او تنها و تنها به دیدار محبوبش محدود شده است.