غزل شمارهٔ ۴۲۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
به رخ شمع شبستانم تویی بس
به قامت سرو بستانم تویی بس
نهان بودی ز ما، پیداستی باز
کنون پیدا و پنهانم تویی بس
من و ما و دل و جان و سر و مال
همه کفرست، ایمانم تویی بس
اگر در دل کسی بود، آن ندانم
میان نقطهٔ جانم تویی بس
گر از خود دیگری گوید، من از تو
همی گویم، که برهانم تویی بس
مرا پرسند کز دانش چه دانی؟
چه دانم؟ هر چه میدانم تویی بس
ز گل رویان این عالم که هستند
من آن میجویم و آنم تویی بس
نمیدانم که دردم را سبب چیست؟
همی دانم که درمانم تویی بس
درین راه اوحدی را رهبری نیست
دلیل این بیابانم تویی بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و وابستگی شاعر به محبوبش است. شاعر با تشبیهات زیبا، محبوب را مانند شمعی در تاریکی، سرو در بستان و درمانی برای دردهایش توصیف میکند. او میگوید که تمامی وجودش، از جان و دل گرفته تا مال و زندگیاش، به محبوبش وابسته است و هر چه که میداند یا احساس میکند، از او ناشی میشود. همچنین، شاعر در جستجوی معنای زندگی و حقیقت، خود را در پی محبوبش میداند و به او به عنوان دلیل وجودش اشاره میکند. در نهایت، او را تنها راهنما و رهبری در مسیر زندگی خود میشناسد.