نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۲۱ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ای صبا، یار مرا از من بی‌یار بپرس

زارم، او را ز من شیفتهٔ زار بپرس

پرسش دل چو به زلفش برسانی، پس از آن

پیش آن نرگس جادو رو و بیمار بپرس

چشم او را نبود با تو سر گفت و شنید

حال او یکسر از آن لعل گهر بار بپرس

چون بدان قامت نازک رسی آهسته ز دور

خدمتی کن، سخن وصل به هنجار بپرس

در میان سخن ار حال دل من پرسد

عرضه کن حال دلم، اندک و بسیار بپرس

و گرش قصهٔ سرمستی من باور نیست

گو: بیا و خبر از مردم هشیار بپرس

اوحدی گم شد، اگر منزل او می‌پرسی

به خرابات رو و خانهٔ خمار بپرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از صبا (باد) می‌خواهد که حال و احوال یارش را از او بپرسد. او از زاری و عشق خود به یار سخن می‌گوید و از صبا می‌خواهد تا در مورد احوال دلش و دل یار سوال کند. شاعر اشاره می‌کند که یار در حالت غم و اشتیاق است و دوست دارد که صبا در مورد زیبایی و نازکی یار و احساساتش با او صحبت کند. همچنین اگر کسی درباره حالش سوال کند، می‌خواهد که احوال دلش را اندک و بسیار بیان کند. در نهایت، به مکانی می‌رسد که می‌گوید اگر کسی دنبال اوحدی (شاعر) است، باید به خرابات و خانه خمار برود. این شعر به زیبایی حس عشق و اشتیاق شاعر را به یارش نمایان می‌کند.