غزل شمارهٔ ۴۲۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جفت شادیست بعید، آنکه تو داری شادش
مقبل آنست که آیی به مبار کبادش
دلم از شوق تو شب تا به سحر نعره زنان
تو چنان خفته که واقف نهای از فریادش
از من خسته لب لعل تو دل خواسته بود
کام دل تا ندهد دل نتوانم دادش
آدمی باید و حوای دگر دوران را
که دگر مثل تو فرزند بباید زادش
تن من شد ز تمنای سر کوت چو خاک
وقت آنست که همراه کنم با بادش
دوستی را که مه وصال به اندیشهٔ تست
کی توان گفت که: یک روز میآور یادش؟
در دل آن خانه که کردم به وفای تو بنا
موج توفان قیامت نکند بنیادش
اوحدی، با غم شیریندهنان زور مکن
کین نه کوهیست که سوراخ کند فرهادش
آهنین پنجه اگر کوه ز جا برگیرد
نکند فایده بر سنگدلان پولادش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این غزل دربارهٔ عشق و شوق عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر احساس میکند که اگرچه معشوق به خواب رفته، اما او از شوق او نمیتواند آرامش داشته باشد و این شوق شبها او را نعرهزنان بیدار نگه میدارد. او به این موضوع اشاره میکند که برای داشتن یک عشق واقعی، باید به دنبال کسی باشد که مانند معشوقش او را بیابد. شاعر به صحنهای از درد و longing (اشتیاق) اشاره میکند و بیان میکند که برغم تمام مشکلات و چالشها، عشق واقعی نمیتواند از بین برود و اعتماد به رابطهای که با وفای معشوق بنا کرده، دارد. در پایان، به عدم تأثیر مشکلات بر عشق واقعی اشاره میکند و میگوید که حتی سختیهای بزرگ نمیتوانند وفاداری و محبت را از بین ببرند.