نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۲۸ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

چنین که بسته شدم باز من به زلف چو بندش

خلاص من متصور کجا شود ز کمندش؟

به رنگ چهرهٔ او گر نگه کند گل سوری

ز شرم سرخ برآید، ز خوی گلاب برندش

چه آب در دهن آید نبات را ز لب او؟

اگر به کام رسد ذوق آن لبان چو قندش

ز بهر چشم بدانش به نیک خواه بگویم

که بامداد بخوری کن ز عود و سپندش

ستمگرا، دل هر کس که مبتلای تو گردد

به عقل باز نیارد دگر نصیحت و پندش

فکنده‌ام دل خود را چو خاک بر سر راهت

که بگذری و مشرف کنی به نعل سمندش

ز دور می‌نگر، ای اوحدی، که دیرتر افتد

به دست کوته ماه میوهٔ درخت بلندش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق و وابستگی عمیق شاعر به معشوق است. شاعر خود را در بند زلف معشوق می‌بیند و احساس می‌کند که رهایی از این عشق برایش غیر ممکن است. او زیبایی معشوق را توصیف می‌کند و می‌گوید که چهره‌اش مانند گل سرخ است. عشقش سبب می‌شود که عقل و نصیحت را فراموش کند و حتی دل خود را مانند خاک در مسیر معشوق قرار دهد. در نهایت، شاعر به زیبایی و بلندی وجود معشوق اشاره می‌کند و به دوری از او می‌اندیشد.