نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)

پرده بر انداخت ز رخ یار نهان گشتهٔ ما

نوبت اقبال برد بخت جوان گشتهٔ ما

تن همه جان گشت چو او باز به دل کرد نظر

باخته شد در نظری آن تن جان گشتهٔ ما

گرچه گران بار شدیم از غم آن ماه ولی

هم سبک انداخته شد بار گران گشتهٔ ما

دیدهٔ گریان به دلم فاش همی گفت خود این:

کاتش غم زود کشد اشک روان گشتهٔ ما

پیر خرد گرد جهان گشت بسی در طلبش

هم به کف آورد غرض پیر جهان گشتهٔ ما

نفس بفرمود بسی، من ننشستم نفسی

تا همگی سود نشد سود زیان گشتهٔ ما

ضامن ما در غم او اوحدی شیفته بود

این نفس از غم برهد مرد ضمان گشتهٔ ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تجربه عشق و دلتنگی صحبت می‌کند. یار خود را از دیده پنهان می‌بیند و می‌گوید که بخت جوانش این بار به او روی آورده است. او احساس می‌کند که جانش با نگاهی از یار به خطر افتاده است و غم سنگین بر دوشش نشسته است، اما از این بار گران به نوعی رها می‌شود. شاعر همچنین به آتش غم و اشک‌هایش اشاره می‌کند که به سرعت جاری می‌شوند. او به تلاش‌های خود و دیگران برای رسیدن به یار اشاره دارد و می‌گوید که هر لحظه‌ای که در نبود یار می‌گذرانده، برایش زیان‌بار بوده است. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که در غم یار، فقط آن یک نفر که عاشق اوست، به او کمک می‌کند و از غم رها می‌شود.