غزل شمارهٔ ۴۳۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر دستها چو زلف در آرم به گردنش
کس را بدین قدر نتوان کرد سرزنش
دیگر بر آتش غم او گرم شد دلم
آن کو خبر ندارد ازین غم خنک تنش!
دستم نمیرسد که: کنم دستبوس او
ای باد صبحدم، برسان خدمت منش
آن کو دلیل گشت دلم را به عشق او
خون من شکستهٔ بیدل به گردنش
گر خون دیدها به گریبان رسد مرا
آن نیستم که دست بدارم ز دامنش
دانم که باد را بر او خود گذار نیست
ترسم که: آفتاب ببیند ز روزنش
گر جز به دوست باز کند دیده اوحدی
چون دیدهای باز بدوزم به سوزنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر عاشقانه، شاعر به عشق و دلباختگیاش اشاره میکند و احساسات عمیق خود را نسبت به محبوبش بیان میکند. او از دستهایش صحبت میکند که اگر به دور گردن محبوبش بیفتد، کسی نمیتواند او را سرزنش کند. دلش به خاطر غم محبوبش داغ است و از دوری او رنج میبرد. شاعر امید دارد که باد صبحگاهی نامهاش را به محبوب برساند و همچنین دلیلی برای عشق خود را میجوید. او به وضوح بیان میکند که هیچگاه از محبوبش دست نخواهد کشید، حتی اگر مصیبتهایی به سراغش بیاید. در نهایت، شاعر به سکوت و عدم تواناییاش برای نشان دادن درد عاشقیاش اشاره میکند و این احساسات را با زیبایی توصیف میکند.