نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۲ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

که میبرد خبر عاشقان شیفته حالش؟

ز سجده گاه عبادت به پیش صدر جلالش

هزار دیده بر آن چهره ناظرند ولیکن

نمی‌رسد نظر هیچکس به کنه کمالش

مرا دلیست به حال از فراق صورت آن بت

که هیچ چاره ندانم به جز نهفتن حالش

سیاه شد چو شب تیره روز روشن بختم

ز محنت شب هجران دیر باز چو سالش

چه جای وصل؟ که بر آسمان رسم ز تفاخر

گرم به خواب میسر شود حضور خیالش

هزار فال گرفتم من از صحیفهٔ ایام

چو نام دوست نیامد، نداشتیم به فالش

به یاد دوست قناعت کن، اوحدی، که دل تو

به روز وصل ندیدیم و نیست مرد وصالش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و فراق است. شاعر به حال عاشقانی اشاره می‌کند که با وجود عبادت و سجده، نتوانسته‌اند به کمال محبوب خود دست یابند. او به شدت از فراق عشقش رنج می‌برد و هیچ راهی برای تسکین خود نمی‌بیند. شب‌هایی تاریک و روزهایی روشن را توصیف می‌کند که در اثر جدایی از معشوق به سر می‌برد. شاعر همچنین بیان می‌کند که تمام کوشش‌هایش برای پیش‌بینی سرنوشت و ارتباط با محبوب به نتیجه نرسیده و تنها یاد و خاطر اوست که باید داشته باشد. در نهایت، اوحدی، شاعر، به قناعت در یاد دوست و پذیرش وضعیت موجود توصیه می‌کند.