غزل شمارهٔ ۴۳۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
بباد صبا گفتم از شوق دوش
که: درکارم، ار میتوانی، بکوش
نشانی از آن نوشدارو بیار
که سودای او بردم از مغز هوش
نه زان گونه تلخست کام دلم
که شیرین توان کردن او را بنوش
رفیقا، مکن پر نصیحت، که من
ندارم دماغ نصیحت نیوش
مرا آتش عشق در اندرون
ز خامی بود گر نیایم به جوش
مکن دورم از باده خوردن، که باز
مرا تازه عهدیست با میفروش
دو چشم من از عشق او چون پرست
لبم گر بخوشد ز غم، گو: بخوش
چو آگه شوی از شب بیدلی
به روزش مرنجان و رازش بپوش
بهل، تا روم بر سر عشق من
چو من رفتم، آنگه ز پی میخروش
به کام بداندیش گشت اوحدی
که بر نیک خواهان نمیکرد گوش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شوق و عشق خود به معشوق سخن میگوید و از دوستش میخواهد که در آوردن نشانی از آن عشق و آرزویش کمک کند. او احساس میکند که درد و تلخی عشق را تحمل میکند و نمیخواهد کسی او را نصیحت کند، چرا که درگیر آتش عشق است. شاعر همچنین به یادآوری عهد خود با میفروش اشاره میکند و تأکید میکند که عشق او را به وجد میآورد. او دوست دارد در مورد عشقش به دیگران صحبت کند و میخواهد از غم دور بماند. در نهایت، او به مشکلاتی که درک از عشقش برای اطرافیان ایجاد میکند اشاره میکند و از آنها میخواهد که او را در این عاشقی تنها نگذارند.