نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۳ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دیده گر لایق آن نیست که منزل کنمش

چاره‌ای نیست به جز جای که در دل کنمش

ساربانا، شتر دوست کدامست؟ بدار

تا زمین بوس رخ و سجدهٔ محمل کنمش

آفتاب ار چه به رخسار جهانگیری کرد

نتوانم که بدان چهره مقابل کنمش

می‌زنم بر سر خود دست به خون آلوده

چون مدد نیست که در گردن قاتل کنمش

دلبرا، مهر تو چون در دل من مهر گرفت

چون توانم که بر اندازم و باطل کنمش؟

مشکلاتی که ز زلف تو مرا پیش آمد

تو مپندار که تا حل نکنی حل کنمش

دست خود میگزم از حیف و ببوسم بسیار

گر شبی در بر و دوش تو حمایل کنمش

دل، که دیوانهٔ زنجیر سر زلف تو شد

ای پریچهره، نگویی: به چه عاقل کنمش؟

اوحدی گر ز تو رنجی بکشد باکی نیست

تا ریاضت نکشد چون به تو واصل کنمش؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر بیان می‌کند که او لایق درک و فهم معشوق نیست و به همین دلیل نمی‌تواند او را در خانه خود جا دهد. او به زیبایی و عظمت معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که چگونه حتی با وجود زیبایی‌اش، نمی‌تواند او را مثل خورشید در برابرش قرار دهد. شاعر از نابودی خود سخن می‌گوید و به این فکر می‌کند که اگر نتواند عشق را در دلش حفظ کند، چطور می‌تواند آن را از بین ببرد. او از مشکلاتی که به واسطه زلف معشوق برایش پیش آمده، شکایت می‌کند و می‌گوید که هیچ یک از آن‌ها به سادگی حل نمی‌شوند. در نهایت، شاعر با اشاره به دیوانگی دلش بر اثر عشق و خودآزاری برای رسیدن به معشوق، خواهش می‌کند که معشوق، اگر چه دچار رنج و درد باشد، در نهایت به او نزدیک شود.