نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۵۱ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

ما به ابد می‌بریم عشق ترا از ازل

در همه عالم که دید عشق چنین بی‌خلل؟

از سر من شور تو هیچ نیاید برون

گر چه سر آید زمان ورچه در آید اجل

هیچ کسم، گر بدل بر تو گزینم به دل

هیچ کسی خود بدل بر تو گزیند بدل؟

شمع لبت را بدید، مهر گرفت از عقیق

موم دهانت بدید مهر گرفت از عسل

راهرو عقل را زلف تو دارالامان

کار کن روح را لطف تو بیت‌العمل

بوده ز جور تو ما در همه وقتی زبون

گشته به مهر تو ما در همه گیتی مثل

ماه شبستان تو مورچهٔ وتخت جم

وصل تو و جان ما یوسف و سیم دغل

زلف تو تن را نوشت سورهٔ نون بر ورق

قد تو دل را نهاد لوح الف در بغل

چشم مرا از لبت نیست گزیری که، هست

لعل لبت را شکر، چشم سرم را سبل

فوت نشد نکته‌ای از کشش و از جسش

با لب و زلف ترا مرتبهٔ عقد و حل

اوحدی از دیر باز فتنهٔ تست، ای غزال

تا نشود ناامید زود نیوش این غزل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به عشق و زیبایی معشوق می‌پردازد و آن را جاودانی و بی‌نقص توصیف می‌کند. او بیان می‌کند که هیچ چیزی نمی‌تواند عشقش را از او جدا کند و هرگز نمی‌تواند کس دیگری را به جای معشوق در دل بگنجاند. عشق به معشوق به حدی عمیق است که همه چیز را تحت تأثیر قرار داده و او را از همه رنج‌ها و سختی‌ها رها کرده است. همچنین زیبایی معشوق و تأثیر آن بر زندگی شاعر به شیوه‌ای عاشقانه و پرشور به تصویر کشیده می‌شود. در پایان، شاعر به شنونده توصیه می‌کند که ناامید نشود و به عشق ادامه دهد.