غزل شمارهٔ ۴۵۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
که رساند به من شیفتهٔ مسکین حال؟
خبری زان صنم ماهرخ مشکین خال
هر سحر زلف چو شامش، که دلم در کف اوست
در کف باد شمالست، خنک باد شمال!
نیست میلی به من آن را که ز میل رخ اوست
میل در میل ز خون دل من مالامال
دل آشفته بجای کس دیگر بستم
که نه اندیشهٔ قربست و نه امید زوال
شوق بوسیدن دستش اگرم پیش برد
به غلط پای برون مینهم از صف نعال
پیش ازین دیده به امید وصالی میخفت
باز چندیست که در خواب نرفتم ز خیال
بیرخ دوست نگوییم که: ماهی سالیست
کانچه بیدوست گذارند نه ماهست و نه سال
حالتی هست دلم را که نمییارم گفت
به ازین کشف نشاید که کنم صورت حال
صبر فرمودی و فرمان تو مقدورم نیست
مطلب صبر جمیل از من مشتاق جمال
اوحدی، نالهٔ بیفایده سودی نکند
دوست چون گوش بر احوال تو کردست مثال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حال و هوای عاشقانه شاعر است که در آن به عشق و معشوق خود میپردازد. شاعر از دلتنگی و شوقی که نسبت به معشوق دارد صحبت میکند و میگوید که هر روز با یاد و خیال معشوقش بیدار میشود. او به عدم توجه و میلی که معشوق به وی دارد، اشاره میکند و نگران است که عشق او تنها یاد و خاطرهای باشد. دلش به خاطر فراغ از معشوق آشفته است و نمیتواند از فکر او بیرون بیاید. شاعر از حسرت و آرزوی بوسیدن دست معشوق سخن میگوید و به ناتوانی خود در صبر و تحمل اشاره میکند. در نهایت، او اعتراف میکند که حالش به گونهای است که نمیتواند آن را به درستی بیان کند و دردی را میکشد که حل آن به سادگی ممکن نیست.