غزل شمارهٔ ۴۷۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای زاهد مستور، ز من دور، که مستم
با توبهٔ خود باش، که من توبه شکستم
زنار ببندی تو و پس خرقه بپوشی
من خرقهٔ پوشیده به زنار ببستم
همتای بت من به جهان هیچ بتی نیست
هر بت که بدین نقش بود من بپرستم
فردای قیامت که سر از خاک برآرم
جز خاک در او نبود جای نشستم
دست من و دامان شما، هر چه ببینید
جز حلقهٔ آن در، بستانید ز دستم
بر گرد من ار دانه و دامیست عجب نیست
روزی دو، که مرغ قفس و ماهی شستم
در سر هوس اوست، به هر گوشه که باشم
در دل طرب اوست، به هر گونه که هستم
بارم نتوان برد، که مسکین و غریبم
خوارم نتوان کرد که افتاده و پستم
باشد سخنم حلقه به گوش همه دلها
چون حلقه به گوش سخن روز الستم
پنهان شدم از خلق وز خلق خلق او
خلقم چو بدیدند و بجستند بجستم
دوش اوحدی از زهد سخن گفت و من از عشق
القصه، من از غصهٔ او نیز برستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان تضاد بین زهد و عشق میپردازد. شاعر از دوری زاهدان که خود را پاک و توبهکار میدانند، گله میکند و خود را به عنوان فردی مست و عاشق معرفی میکند. او با زهد و ریاخواری زاهدان مخالفت کرده و عشق و حال خوش را ارج مینهد. شاعر تاکید میکند که در روز قیامت، تنها خاک برایش باقی میماند و هیچ اعتبار دیگری ندارد. همچنین، او در مقام عاشق، احساس تنهایی و بیپناهی خود را توصیف کرده و میگوید که عشقش به معشوقش، او را عمیقاً درگیر و مشغول کرده است. در نهایت، او از گفتگوی دو نفری سخن میگوید: یکی از زهد و دیگری از عشق، که نشاندهنده تنش میان این دو رویکرد به زندگی است.