نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۳ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

پیشتر از عاشقی عافیتی داشتم

بر تو چو عاشق شدم آن همه بگذاشتم

نقش بسی دیدم از دفتر خوبی ولی

بر ورق سینه جز نقش تو ننگاشتم

تا بتو پرداختم خلوت دل را تمام

سایهٔ خود نیز را مشغله پنداشتم

چاه که می‌ساختند بر ره من دلبران

پیش زنخدان تو جمله بینباشتم

شد ز جفای تو دل پرخلل و خون، ولی

من ز جفا هر چه شد ناشده انگاشتم

تشنهٔ لعل توام دیگر ازان می‌دهد

زلف چو شام تو از خون جگر چاشتم

من بتو امیدوار، تا بر شادی خورم

خود همه اندوه بود، تخم که من کاشتم

گر چه برافراشتم سر به هنر در جهان

در قدمت می‌نهم سر که برافراشتم

گوش دلم تا شنید نام ترا کافرم

از سخن اوحدی گر خبری داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و درد و رنجی است که شاعر به واسطه عشقش تجربه می‌کند. او از زندگی آرامش‌بخش و عافتی که قبل از عشق داشت سخن می‌گوید و اکنون با عشق به معشوق، آن همه آرامش را فراموش کرده است. شاعر به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند که در دلش جا دارد و همه‌چیز برای او به خاطر محبوبش بی‌اهمیت می‌شود. او از دل‌زدگی و جفاهای معشوق شکایت دارد، اما به عشقش ادامه می‌دهد و به امید روزهای خوب و شادی با اوست. در نهایت، او به گوش دلش اشاره می‌کند که از شنیدن نام معشوقش از خود بی‌خود شده و حاضر است در مقابل او سر خم کند.