نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۲ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

چو بر سفینهٔ دل نقش صورت تو نبشتم

حکایت دگران سر به سر زیاد بهشتم

اگر چه نام مرا دور کرده‌ای تو ز دفتر

به نام روی تو صد دفتر نیاز نبشتم

ز شاخ وصل تو دستم نداد میوهٔ‌شیرین

مگر که دانهٔ این میوه تلخ بود، که کشتم

اگر چه موی شکافی همی کنم ز معانی

به اعتماد تو یکسر پلاس بود،که رشتم

به خاک پای تو کز دامن تو دست ندارم

و گر ز قالب پوسیده کوزه سازی و خشتم

اگر تو روی نخواهی نمود روز قیامت

به دوزخم بر ازین ره، که من نه مرد بهشتم

سرشک دیده چنان ریخت اوحدی ز فراقت

کز آب دیدهٔ او خاک ره به خون بسرشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات از عشق و مرارت‌های خود سخن می‌گوید. او می‌گوید که در دلش تصویر معشوق نقش بسته و این احساس او را دچار درد و حسرت کرده است. هرچند معشوق نام او را از دفتر خود پاک کرده، اما او با یاد او به میزان زیادی نوشته و دلنوشته دارد. شاعر از میوه‌ی وصال می‌گوید که به او نرسیده و درنتیجه، حسرتی تلخ را تجربه کرده است. او بیان می‌کند که تمام تلاش‌هایش برای فهم معانی و اشعار به عشق او وابسته است و تنها در دامن او آرامش می‌یابد. اگر روز قیامت معشوق به او توجه نکند، شاعر احساس می‌کند که دچار عذاب خواهد شد، زیرا عاشق اوست و بدون عشق او احساس گم‌گشتگی دارد. در انتها، شاعر از اشک‌هایش می‌گوید که آنچنان فرو ریخته که خاک مسیر را به خون آغشته کرده است.