نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۵ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

شب دوشینه در سودای او خفتم

از آن امروز با تیمار و غم جفتم

زمن هر چند سر می‌پیچد آن دلبر

اگر دستم رسد در پای او افتم

چو چین زلف او آشفته شد حالم

خطا کردم که: با زلفش برآشفتم

ازان کرد آشکارا دیده راز من

که راز خویش را از دیده ننهفتم

ببیند بد سگالان اندر افتادم

که پند نیک خواه خویش نشنفتم

به بوی آنکه چشمم روی او بیند

به مژگانهاش خاک آستان رفتم

دل او باد پندارد حکایت‌ها

کز آب دیده با باد صبا گفتم

ازان روزی که دیدم زلف شبرنگش

حرامست ار شبی بی‌یاد او خفتم

چو چشم اوحدی زان گوهر افشان شد

زبان او، که در وصل او سفتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر حاکی از احساس عمیق عشق و دلدادگی شاعر است. او در شب دوشین به یاد معشوق خفته و حالش آشفته است. با وجود دوری، قلبش به سوی او می‌تپد و آرزو دارد که در پای او بیفتد. شاعر از احساسات خود نسبت به معشوق و اشتباهاتی که کرده سخن می‌گوید و همچنین به درد فراق و حسرت‌هایی که به خاطر او به دل دارد، اشاره می‌کند. او همواره در فکر معشوق است و نمی‌تواند شبی را بدون یاد او سپری کند. غم و اندوه از دست دادن وصال معشوق، نگرانی او را بیشتر می‌کند و در نهایت، اشتیاق و عشقش به معشوق را به تصویر می‌کشد.