نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۰ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم

خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟

پس ازین پیش من از جور مکن یاد، که من

تا غلام تو شدم زین دگران آزادم

چند پرسی تو که: از عشق منت حاصل چیست؟

حاصل آنست که از تخت به خاک افتادم

کردم اندیشهٔ خود: مصلحت آنست که من

بر کنم دل ز تو، ورنه بکنی بنیادم

آهنینست دلت ورنه ببخشی بر من

چون ببینی که ز غم در قفس فولادم

از دل سخت تو آن روز من آگاه شدم

که جگر خسته بدیدی و ندادی دادم

مکن، ای ماه، جفا بر تن من، کز غم تو

اوحدی‌وار به خورشید رسد فریادم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر غم و اندوهی عمیق است که شاعر از جدایی و عشق ناکام خود می‌کشد. او می‌گوید که با رفتن معشوق، یاد او همیشه در ذهنش باقی مانده و از سختی تحمل جدایی رنج می‌برد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که از عشق، حتی به خاک افتاده و دیگر از سختی‌های زندگی آزاد نیست. او امیدوار است که معشوق به او رحم کند و از دل سخت خود دست بردارد، چرا که او در قفس غم گرفتار شده است. در نهایت، شاعر با بیان غم خود، از معشوق نمی‌خواهد که او را بیشتر آزار دهد و فریادش را به روشنی همچون خورشید به گوش برساند.