نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۸ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا، بیا که ز مهرت به جان همی گردم

به بوی وصل تو گرد جهان همی گردم

تو خفته‌ای، خبرت کی بود؟ که من هر شب

به گرد کوی تو چون پاسبان همی گردم

ملامت من بیدل مکن درین غرقاب

تو بر کناری و من و در میان همی گردم

به پیشگاه قبول تو راه نیست، مگر

رها کنی، که برین آستان همی گردم

هزار بار شدم در غم تو پیر، ولی

دگر به بوی وصالت جوان همی گردم

قدم به پرسش من رنجه کن، که هر ساعت

بسان چشم خوشت ناتوان همی گردم

لبت بشارت کامی به اوحدی دادست

درین دیار به امید آن همی گردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و علاقه‌اش به معشوق صحبت می‌کند. او بیان می‌کند که با وجود دوری معشوق، همیشه به خاطر عشق او در جستجوی وصال اوست. شاعر خود را در حسرت و غم دوری معشوق می‌بیند و به نوعی در میان عشق و غم غرق شده است. او از معشوق خواهش می‌کند که به او توجه کند و عشقش را پاسخ دهد. در نهایت، او نشان می‌دهد که حتی با وجود رنج و پیر شدن بر اثر عشق، هنوز به بوی وصال معشوق احساس جوانی می‌کند و به امید دیدار او زندگی می‌کند.