نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰۳ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

نه پیش ازین من بیگانه آشنای تو بودم؟

چه جرم رفت؟ که مستوجب جفای تو بودم

نهان شدی ز من، ای آفتاب چهره، همانا

چو ذره شیفته عمری نه در هوای تو بودم؟

غریب شهر توام، بر غریب خود گذری کن

چنان شناس که: خاک در سرای تو بودم

به شهر خویش چو بیگانگان مرا ز در خود

مدار دور، که دیرینه آشنای تو بودم

ز دیدنت همه را کار با نوا و مرانه

که سالهاست که من نیز بی‌نوای تو بودم

مرا لب تو به دشنام یاد کرد همیشه

جزای آنکه شب و روز در دعای تو بودم

من از کجا و غریبی و عاشقی و غم دل؟

غریب و عاشق و غم‌خوار از برای تو بودم

هر آنکه سیم سرشکم بدید زود بداند

که این عطای تو باشد، چو من گدای تو بودم

به قول اوحدی از دست داده‌ام دل، اگر نه

چه مرد چشم خوش و زلف دلربای تو بودم؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن می‌گوید. او می‌گوید که قبلاً با عشق خود آشنا بوده، اما به دلیل حوادثی، از او دور شده است. شاعر به غریبی و تنهایی خود اشاره می‌کند و از معشوق می‌خواهد که به او توجهی داشته باشد، چرا که او همیشه در جستجوی عشق او بوده است. او از درد و رنج ناشی از جدایی و بی‌خبری از معشوق شکایت می‌کند و به التماس و دعا برای وصال عشقش اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به عشق و زیبایی معشوقش تقدیم می‌کند و بیان می‌کند که هر کس او را در حال اشک ببیند، متوجه خواهد شد که او همیشه گدای عشق معشوق بوده است.