غزل شمارهٔ ۵۰۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن تخم، که در باغ وفا کاشته بودم
شد خار دلم، گر چه گل انگاشته بودم
خون جگرم خورد و بلای دل من شد
یاری که به خون جگرش داشته بودم
پنداشتم آن یار به جز مهر نورزد
او خود به جز آنست که پنداشته بودم
گستاخ منش کردهام، اکنون چه توان کرد؟
من بدروم آن تخم که خود کاشته بودم
چاهی که هوس بر گذرم کند ز سودا
شاید که درافتم، که نینباشته بودم
هر حرفی از آن دیدم و خطیست به خونم
بر لوح دل آن نقش که بنگاشته بودم
سیلاب فراق آمد و نگذاشت که باشد
از اوحدی آن مایه که بگذاشته بودم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یاد زخمهای عاطفیای میافتد که از یک عشق نافرجام بر دلش نشسته است. او اشاره میکند که در ابتدا، عشقش را مانند گلی زیبا در باغ عشق تصور میکرده، اما اکنون احساس میکند که آن عشق بیشتر به خار تبدیل شده است. او به یاد یاری میافتد که با وجود درد و رنجهایی که برایش کشیده، او نیز دچار ناامیدی شده و واقعیت را بهتر از آنچه که فکر میکرده میبیند. شاعر به رد پای عشق و خاطرات گویای آن اشاره دارد که بهجای آرامش، تنها درد و غم را برایش به ارمغان آورده است. در نهایت، او از مشکلاتی که عشق براش به وجود آورده سخن میگوید و از آنچه در قلبش نقش بسته است، با desolation یاد میکند.