نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰۶ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

من دلداده از آنروز که دیدار تو دیدم

در تو پیوستم و از هر چه مرا بود بریدم

بی‌خبر بودم و از دور کمان مهرهٔ مهرت

ناگهان بر دلم افتاد و چو مرغان بتپیدم

سر انگشت نگارین تو آسوده دلم را

آنچنان برد، که انگشت تحیر بگزیدم

منزوی بودم و با خود، که ز ناگاه خیالت

در ضمیر آمد و بی‌خود به سر کوچه دویدم

تا تویی، زارتر از حال دلم حال ندیدی

تا منم، صعب‌تر از درد تو دردی نکشیدم

گر به بازار برآیم ز ضعیفی چو نشانم

باز پرسی ز خلایق، همه گویند: ندیدم

اوحدی را نکند عیب ز دیوانه شدن کس

گر تو گویی که: من این بنده بدین عیب خریدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق عمیق و شدید خود به معشوق سخن می‌گوید. او از آن روزی که برای اولین بار معشوقش را دید، دلبسته‌اش شده و تمام پیوندهای قبلی خود را با دنیا قطع کرده است. او به شدت تحت تأثیر عشق قرار گرفته و این احساسات باعث شده‌اند که او به حالت دیوانگی و بی‌خودی دچار شود. او از تنهایی و زار بودن خود می‌گوید و بیان می‌کند که حتی وقتی به جمع مردم می‌رود، هیچ‌کس او را نمی‌شناسد و او به خاطر عشقش به معشوق در درد و رنج است. در نهایت، او بیان می‌کند که اگر چه ممکن است دیگران او را دیوانه بدانند، اما این عشق برای او ارزشمند و گرانبها است.