غزل شمارهٔ ۵۰۸ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برم
چرا به دیدهٔ رحمت نمیکنی نظرم؟
به تن ز پیش تو دورم، ولی دلم بر تست
نگاه دار دلم را، که سوختی جگرم
روا مدار که: با دشمنان من شب و روز
تو جام بر لب و من بیلب تو جامه درم
بدان صفت زدهای خیمه بر دلم شب و روز
که سال و ماه تو گویی به خیمهٔ تو درم
ز هر چه خلق بگویند و هر سخن که رود
به جز حدیث تو چیزی نمیکند اثرم
به ترک آینه گفتم چو عاشق تو شدم
ز بیم آنکه مبادا به خویشتن نگرم
شنیدهام که: ترا با شکستگان کاریست
بدان نشاط و هوس دم بدم شکستهترم
خیال بود که: وقتی به رغم بدگویان
شب فراق به پرسش در آمدی ز درم
کنون ز نیمه ره او نیز باز میگردد
که راه سیل گرفتست از آب چشم ترم
چه جور ازین بتر آخر؟ که از برای یکی
به پیش تیر جفای هزار کس سپرم
دلت ببخشد و بر حال من نبخشی تو
ز آه اوحدی ار بشنوی شبی خبرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و شوق عاشقانه است. شاعر از معشوق خود میخواهد که به او توجه کند و دلش را که در دوری از او میسوزد، نگه دارد. او احساس میکند که حتی با وجود فاصله فیزیکی، دلش همچنان درگیر عشق اوست و نمیتواند از غم او فرار کند. شاعر همچنین با دیگران و دشمنان خود درگیر است، ولی تنها محبت معشوق برایش اهمیت دارد. او به ناامیدی و شکست خود در عشق اشاره میکند و از حال دلش میگوید، اینکه در این جدایی، تنها نام و یاد معشوق در ذهنش باقی مانده و او را به شدت تحت تاثیر قرار داده است. شاعر با حسرت و درد از ناتوانی در فراموش کردن معشوق سخن میگوید و از سرنوشت شوم خود شکایت دارد.