نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۱ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

همه کامیم برآید، چو در آیی ز درم

که مرید توام و نیست مراد دگرم

بر سر من بنهد دست سعادت تاجی

اگر آن ساعد و دست تو بسازد کمرم

پیش دل داشته بودم ز صبوری سپری

مرهمی ساز، که تیر تو گذشت از سپرم

رشته‌ای نیست نصیحت، که ببندد پایم

سوزنی نیست ملامت، که بدوزد نظرم

فال می‌گیرم وزین جا سفری نیست مرا

ور بود هم بسر کوی تو باشد سفرم

هیچ جایی ز تو خالی چو نمی‌شاید دید

غرضم جمله تو باشی، چو به جایی نگرم

راز عشق تو ببیگانه نمی‌شاید گفت

اشک با دیده همی گوید و خون با جگرم

هر شبی پیش خیال تو بمیرم چون شمع

تا کند زنده به بوی تو نسیم سحرم

بوی پیراهنت آورد مرا باز پدید

ورنه در پیرهن امروز که دیدی اثرم؟

بر من سوخته یک روز به پایان نرسید

که نیاورد فراق تو بلایی به سرم

هر چه جز روی تو، زو دیده بدوزم، که خطاست

هر چه جز نام تو، زان گوش ببندم، که کرم

گم شدم در غمت، ار حال دل من پرسی

ز اوحدی پرس، که او با تو بگوید خبرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر ابراز عشق و ارادت عمیق خود به معشوق می‌کند و تأکید می‌کند که هیچ خواسته‌ای غیر از او ندارد. او به دستان معشوق اشاره کرده و امیدوار است که آنها به او سعادت و خوشبختی بدهند. شاعر از صبر خود در برابر درد عشق سخن می‌گوید و می‌خواهد که مرهمی برای زخم‌هایش فراهم شود. همچنین، او به احساس انزوا و غم ناشی از دوری از معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ جایی برایش خالی نیست جز جایی که معشوق در آن باشد. در نهایت، شاعر به معشوق می‌گوید که از حال او بپرسند و می‌خواهد دیگران از عشق او آگاه شوند.