غزل شمارهٔ ۵۱۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
درون خود نپسندم که از تو باز آرم
بدین قدر که: تو بیرون کنی به آزارم
مرا به عمر خود امید نیم ساعت نیست
به بوی تست شبی گر به روز میآرم
حکایت شب هجران و روز تنهایی
زمن بپرس، که شب تا بروز بیدارم
ز شهر نیز بدر میروم، که خانهٔ خلق
خراب میشود از آب چشم خونبارم
میان ما و تو جز گرد این وجود نماند
بدان رسید که این گرد نیز نگذارم
ز سینه بوی کسی جز تو گر بمن برسد
خراب کرده بهخون دلش بینبارم
مرا بلاله طمع بود و گل ز چهرهٔ تو
گلم نداد، ولی تنگ مینهد خارم
اگر تو زهره جبین میخری به بوسه مرا
بخر وگرنه رها کن، که مشتری دارم
محبت تو همی ورزم، ای پری، مگذار
که محنت تو بسوزاند اوحدیوارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و جدایی سخن میگوید. او احساس میکند که علاقهاش به معشوق هر روز بیشتر میشود، هرچند که امیدی به بودن در کنار او ندارد. او به شبهای بیخوابی و تنهاییاش اشاره میکند و از درد و رنجی که این جدایی برایش به همراه دارد، میگوید. شاعر بیان میکند که عشقش به معشوق تا حدی عمیق است که حتی بو و یاد او باعث آزارش میشود. او از اشتیاق و craving خود برای معشوق سخن میگوید و اینکه دیگر هیچ چیزی جز عشق او برایش اهمیت ندارد. اگر معشوق توجهی به او ندارد، بهتر است او را رها کند، زیرا درد جدایی برایش غیرقابل تحمل است.