غزل شمارهٔ ۵۲۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
صنمی که مهر او را ز جهان گزیده دارم
به زرش کجا فروشم؟ که به جان خریده دارم
دگران نهند خاک در او چو تاج بر سر
نه چو من که خاک آن در ز برای دیده دارم
من دل رمیده حیران شده زان جمال و آنگه
تو در آن گمان که: من خود دل آرمیده دارم
مکن، ای پسر، ز خوبان طلب وفا به جانت
که من این حدیث روز ز پدر شنیده دارم
به فسانه دوش گفتی که: فراق تلخ باشد
صفتش بمن چه گویی؟ که بسی چشیده دارم
خبرم ز مرگ دادند که: چون بود؟ گر آن هم
به فراق دوست ماند، چه خبر؟ که دیده دارم
نه عجب که نالهٔ من برسد به گوش آن مه
که چو اوحدی فغانی به فلک رسیده دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و شوق شاعر به محبوبش است. او از چنان عشقی سخن میگوید که به جان خریده و ارزشمندتر از هر چیز دیگر برای اوست. شاعر احساسات عمیق و درد فراق را بیان میکند و به تفاوت خود با دیگران اشاره میکند که به جای خاک بر سر، خاک محبوب را به دیده میساید. او همچنین به هشدار پدر در مورد وفای عاشقانه و تلخی فراق اشاره میکند و میگوید که تجربههای خود را در این زمینه دارد. در نهایت، شاعر نالهی خود را به زمین و آسمان میرساند و به غم خود از فراق محبوبش اعتراف میکند.