غزل شمارهٔ ۵۱۵ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!
از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم
سرم در دام این سودا بهل، تا بسته میباشد
اگر زین بند نتوانم که: پای خود برون آرم
حدیث آن لب شیرین رها کردیم و بوسیدن
چو با یاد رخ خوبش ز دور آسایشی دارم
ز کار عشق او ما را نشاید بود بیکاری
که تا بودیم کار این بود و تا باشم درین کارم
نشان دانهٔ خالش ز هر مرغی چه میپرسی؟
ز من پرس این حکایت را، که در دامش گرفتارم
رفیقان را ز عشق او ز من بیزار نتوان شد
اگر زاری کنم وقتی، چه باشد؟ عاشق زارم
نه نیکست این که: خود روزی ز بد حالان نمیپرسی
مگر نیکو نمیدانی، طبیب من، که: بیدارم؟
تو پنداری که: او با تو وفا ورزد، دلا، مشنو
جمال خوب و مال پر،وفا ورزد؟ نپندارم
ازین سودا که میورزد نخواهد شد دلم خالی
اگر در پای او صد پی بسوزند اوحدی دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق شدید شاعر به معشوقش است. او از آتش عشق و دلبستگیاش سخن میگوید و احساس میکند که در دام این عشق گرفتار شده است. شاعر از یاد لبهای شیرین و چهره زیبا و دلنشین محبوبش به یاد میآورد و میگوید که در عشق او کار و فعالیت دیگری برایش وجود ندارد. او از دوستانش میخواهد که او را درک کنند و بیان میکند که هیچکس نمیتواند از درد عشقش بیخبر باشد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشقش هیچگاه خالی نخواهد ماند، حتی اگر به قیمت از دست دادن همه چیز باشد.