نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۲۴ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

صد بار ز مهرت ار بمیرم

یک ذره دل از تو بر نگیرم

از شهرم اگر برون کنی سهل

بیرون مگذار از ضمیرم

از من نسزد شکایت تو

گر خار نهی و گر حریرم

ای کاج! مرا نسوختی هجر

دانند که بندهٔ اسیرم

یاد از تن همچو شیرش، ای دل

کم کن، که نه یوز این پنیرم

من نشکنم این خمار هرگز

کز عشق سرشته شد خمیرم

چون درد تو نیست هیچ دردی

زان هیچ دوا نمی‌پذیرم

بر گور من ار گذر کنی تو

برخیزم و دامنت بگیرم

دوشم به فلک رسید ناله

و امروز به چرخ شد نفیرم

گر پیر شود سرم چه سودست؟

چون دل نشود مرید پیرم

حال دل من بکس مگویید

کین نامه غلط کند دبیرم

از مهر تو بست چرخ نقشم

با عشق تو داد دایه شیرم

بگذار به محنت اوحدی را

گو من ز محبتت بمیرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساسات عمیق عاشقانه و وفاداری شاعر به معشوق را به تصویر می‌کشد. شاعر نشان می‌دهد که حتی اگر بارها به خاطر معشوق بمیرند، هیچ ذره‌ای از عشق و محبتش کم نخواهد شد. او به معشوق می‌گوید که حتی اگر از شهرش بیرون برود، عشقش را از ضمیرش نمی‌تواند جدا کند. شاعر احساس اسارت در عشق را توصیف می‌کند و به طور کلی بر این باور است که هیچ درد و رنجی نمی‌تواند او را از عشق معشوق جدا کند. در انتها، شاعر به این نتیجه می‌رسد که با وجود پیر شدن، عشق او همچنان جوان و پایدار خواهد ماند.