نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۱ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

گر مرغ این هوایی، بال و پرت بسوزم

ور حال دل نمایی، دل در برت بسوزم

من شمع گشتم و تو پروانه، تا به زاری

در پای من بمیری، من در برت بسوزم

چون ز آتشت بسوزم دیگر بشارت آرم

تا بنگرم که هستی، زان بهترت بسوزم

خاکسترت کنم من روزی در آتش خود

وز دستم ار بنالی خاکسترت بسوزم

چون عودت ار بسازم، ایمن مشو، که من گر

در پرده‌ات بسازم، در دیگرت بسوزم

تا غرق عشق گردی در بحر بی‌نشانی

هم بادبان ببرم، هم لنگرت بسوزم

وقتی که نام خود را مؤمن کنی ز طاعت

مؤمن کنی، ولیکن چون کافرت بسوزم

زان رنگ و بوی چندین چون گل مخند، کین جا

گر زانکه عود خامی بر مجمرت بسوزم

گفتی: خلاص یابد، هر زر که خالص آید

من در خلاص غیرت سیم و زرت بسوزم

هان! تا چو اوحدی تو بر هر دری نگردی

ورنه چو خاک کوچه بر هر درت بسوزم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات عمیق و عاشقانه خود را بیان می‌کند. او به تصویر سازی از عشق و شعله‌ور شدن در آن پرداخته و می‌گوید که اگر مرغی در این آتش عشق بسوزد یا دلش را نشان دهد، او نیز به آن عشق و علاقه پاسخ خواهد داد. او خود را شمعی می‌داند که در کنار پروانه‌ای می‌سوزد و حتی اگر روزی به خاکستر تبدیل شود، همچنان رابطه‌اش با معشوق را حفظ خواهد کرد. شاعر به تضاد عشق و دوری نیز اشاره کرده و تاکید می‌کند که در عشق حقیقی، حتی در سختی‌ها نیز عشق او پایدار خواهد بود. در نهایت، او به اهمیت خالص بودن در عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که در نهایت، عشق واقعی به شادی و آزادی منجر می‌شود.