غزل شمارهٔ ۵۳۵ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا مجال نباشد که: یار او باشم
مگر همین که: به دل دوستار او باشم
اگر بهر دو جهانش بها کنم یک موی
هنوز در دو جهان شرمسار او باشم
مرا به زهد و نماز و ورع چه میخوانی؟
بهل، که عاشق مسکین زار او باشم
چو خاک بر درش افتادهام بدان امید
که: او گذر کند و در گذار او باشم
گمان مبر که: کنم رغبت بهشت مگر
به شرط آنکه هم اندر جوار او باشم
ز خون دیده کنارم پرست هر دم و نیست
امید آنکه دمی در کنار او باشم
دیار خویش رها کردهام بدان سودا
که چون اجل برسد در دیار او باشم
کفن سیاه کنم روز مرگ، تا باری
پس از وفات همان سوکوار او باشم
کجا به اوحدی امید در توانم بست؟
من شکسته که امیدوار او باشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل بیانگر عشق عمیق و وابستگی شاعر به معشوقش است. او احساس میکند که فقط با دوست داشتن معشوق خود، جایی در زندگی او دارد. شاعر تمایل دارد تا در همه حال در کنار یار باشد، حتی اگر این عشق او را در دنیا شرمسار کند. او به زهد و نماز به خاطر عشق ورزیدن به معشوقش بیتوجهی میکند و آرزو دارد در روز مرگش در کنار او باشد. در کل، شاعر به بیان عشق و اشتیاق و وابستگی عمیق خود به معشوق پرداخته و نشان میدهد که همه چیز را فدای عشق او میکند.