غزل شمارهٔ ۵۳۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
روزی بر آن شمع چو پروانه بسوزم
در خویش زنم آتش و مردانه بسوزم
چون با من بیگانه غمش را سر خویشست
با خویش در آمیزم و بیگانه بسوزم
دیوانه شوم، سر به خرابات برآرم
بر خویش دل عاقل و دیوانه بسوزم
گر آتش اندوه برین آب بماند
هم رخت براندازم و هم خانه بسوزم
در وصل دلم را نه به پیمانه دهد می
در میفگنم آتش و پیمانه بسوزم
یاران همه در گلشن وصلند به شادی
من چند درین گلخن ویرانه بسوزم؟
گر بر گذرم دام نهد، اوحدی، این بار
هم دام بدرانم و همه دانه بسوزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عواطف عمیق و اشتیاق عاشقانه تفاهم میکند. شاعر از سوختن در آتش عشق و احساس غم و درد سخن میگوید. او قصد دارد که به جای گریختن از درد، با آن روبرو شود و حتی از آن لذت ببرد. شاعر به توصیف وضعیتی میپردازد که در آن به جنون عشق دچار شده و آماده است تا همه چیز، از جمله خود را در این عشق فدای کند. او علیرغم غم و تنهاییاش، تصمیم میگیرد که به جای فرار از آن، در میخانه به سر ببرد و آتش دلش را به همه جا بکشاند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که باید با تمام وجود به عشق و درد خود جسورانه رو که کند.