غزل شمارهٔ ۵۳۳ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گمان مبر که به جور از بر تو برخیزم
به اختیار ز خاک در تو برخیزم
نه چون کلاه توام، کین چنین بهر بادی
چو ترک من بکنی از سر تو برخیزم
چونی گرم بکنی بندبند، نیستم آنک
ز بند آن لب چون شکر تو برخیزم
اگر به کشتنم آیی ز راستی چون تیر
به یاری مدد خنجر تو برخیزم
سپند آتش غم کردهای مرا، ای دوست
مکن، که سوخته از مجمر تو برخیزم
شبی دراز چو زلف تو آرزوست مرا
که با تو باشم و شاد از بر تو برخیزم
خوشا دمی! که به مستی چو اوحدی از خواب
به بوی طرهٔ چون عنبر تو برخیزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر معروف ایرانی، حافظ، بیانگر احساس عمیق عشق و دلتنگی است. شاعر به معشوق خود میگوید که هیچگاه به خاطر ظلم و سختیها از او جدا نخواهد شد و حتی اگر به او صدمه بزند، دلش همچنان با اوست. او در تصاویر زیبا و شاعرانه به توصیف احساسات خود میپردازد؛ از آتش غم ناشی از دوری تا آرزوی شبی خوش و آرام در کنار معشوق. در نهایت، شاعر به شوری که عشق او به معشوق ایجاد میکند اشاره دارد و اینکه چگونه از زیباییهای معشوق، نه فقط در خواب بلکه در بیداری نیز میتواند لذت ببرد.