غزل شمارهٔ ۵۵۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
پر از دل مپرس، ای پری، من چه دانم؟
ز مردم تو دل میبری، من چه دانم؟
چه گویی: بدان تا کجا شد دل تو؟
ز من چون تو داناتری، من چه دانم؟
مرا چند پرسی که: لاغر چرایی؟
تو این بنده میپروری، من چه دانم؟
ز من صبر جستی و عقل و سکونت
پریشانم، این داوری من چه دانم؟
نمودی که: چون فاش گردید رازت؟
تو این پردهها میدری، من چه دانم؟
مپرس اینکه: دیوانه چون شد دل تو؟
به دست تو بود، ای پری، من چه دانم؟
مگو: کاوحدی چون خریدار من شد؟
تویی ماه و او مشتری، من چه دانم؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از یک پری (نماد عشق یا معشوق) میخواهد تا از او نپرسد که چه میداند و چه احساسی دارد. او به عدم قطعیت و عدم آگاهی خودش از دل پری اشاره میکند و میگوید که در مورد احساسات و وضعیت عاطفی او اطلاعی ندارد. شاعر به سردرگمی و پیچیدگیهای عشق اشاره میکند و تأکید دارد که در نمییابد که چرا دلش دیوانهوار عاشق شده است. در نهایت، او ناتوانی خود را در درک این روابط ابراز میکند و به کنایهای به وابستگی خود به پری اشاره میکند.